سردرگم

سردرگم در بیابان دنیا مانده ام و هر با به امید آبی جان دویدن می گیرم فریب سراب سردر گم ترم می کند.

سلام

بینندگان عزیز توجه فرمایید ،به دلیل وجود مزاحمانی در این وبلاگ ،این وبلاگ تعطیل می گردد.

از دوستانی که تمایل به حظور در وب جدید را دارند خواهش می شود که به صورت خصوصی وب خود را بنویسند یابه ایمیل بنده پیام بفرستند یا آف بگذارند (البته به جز مزاحمان)

همین دیگه مرسی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:9  توسط راحيل  | 

گنج

آدمها همیشه دنبال اون چیزایی هستن که از نظرشون بهترینه ، اما بعضی ها سطح فکر و توقعشون پایینه

 

من همیشه دنبال گنج هستم ، گنج توی وجود یه آدم دیگه، اما خیلی کم اتفاق می افته که به گنج برسی ،حتی اگه

 

نقشه گنج رو داشته باشی  گاهی به چیزی که توقع داری نمی رسی، وجود بعضی آدمها رو وقتی کاوش می

 

کنی  مثل اینه که  زمین رو حفر کنی و حفر کنی تا به یه صندوقچه قدیمی برسی اما وقتی به امید گنج درشو

 

باز میکنی میبینی پر از سنگ و خاشاکه .

 

کاوش در وجود یه عده دیگه مثل اینه که بعد از باز کردن صندوقچه برق طلا و جواهرات چشمت رو خیره

 

کنه  ، اما بعد از مدتی ببینی که رنگشون داره رو به سیاهی میذاره .

 

اما گاهی اوقات وقتی در وحود کسی کاوش می کنی ،در صندوقچه رو که باز می کنی  زیبایی عتیقه ای که

 

داخلشه چنان روحت رو به بند می کشه  که احساس می کنی تمام تاریخش زندگی توه ، چه لذتی داره وقتی

 

لمسش کنی و در شفافیت وجودش برق شادی رو تو چشمای خودت ببینی. ولی همون قدر که یافتنش لذت داره

 

،پیدا کردنش هم محنت داره ، اما من بالاخره یه روزی صاحب یک چنین گنجی خواهم شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط راحيل  | 

شهر خاکستر

شهر خاکستر 

                                                                       

هوا کم کم تاریک می شد اما خبری از چراغهای شهر نبود،هیچ چیزی که نشانه شهری باشد وجود نداشت،جاده دیگر دیده نمی شد،شهر هم انگار خود را در سایه روشن غروب پنهان کرده بود،کم کم داشت از پا می افتاد،تنهایی و سکوت داشت به وحشت می انداختش که توده خاکستری بزرگی توجه اش را جلب کرد،مثل یک کوه بود که اطرافش را خانه های کوچک احاطه کرده بودند.سالها پیش اینجا آمده بود شهر عوض شده بود،آن موقع کوهی در کار نبود،شاید مردم شهر را جابجا کرده باشند و دور کوه حلقه زده باشند،به هر حال هر چه بود برای او فرقی نمی کرد،فقط می خواست زودتر به خانه مادربزرگ برسد و استراحت کند.

شکل کوچه های شهر مثل قدیم بود فقط به نظر می رسید که گرد خاکستری رنگی روی سطح شهر را پوشانده است.کوچه ها تاریک بودند،غروب بود اما از خانه ها نوری بیرون نمی امد.پرده های سیاه جلوی پنجره ها مانع عبور نور می شدند ، فقط از سوراخ های ریز دیوارها باریکه های نور بیرون زده بود.کم کم تاریک می شد و او مجبور بود آهسته و با دقت راه برود. کور سوی نوری که کم و زیاد می شد به هیجانش آورد،مادربزرگ با فانوسی که فتیله اش تا جایی که می شد پایین کشیده شده بود  در چارچوب در خانه اش منتظر بود.

تک اتاق طبقه فوقانی خانه هم پرده های سیاه رنگ داشت ،فتیله چراغ روی طاقچه را بالا کشید،نور روی دیوارها کم و زیاد می شد،پرده را کنار زد و به کوه خیره شد. با اینکه شب بود هیبت بلند کوه به خوبی دیده می شد حتی بهتر از روز.

دو تیرک عمودی که یک تیرک افقی رویشان نصب بود دیده می شدند، یک الونک کج و معوج کمی آن طرف تر از تیرک ها قرار داشت.مه رقیقی از روی کوه می غلتید و در شهر جاری می شد.مادر بزرگ که داخل شد چشمانش از ترس گرد شدند،پرده راکشید و نور چراغ را کم کرد،بعد انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده بی اعتنا به نگاه پر از سوال او به کناری نشست و مشغول دوختن پا برای عروسک پارچه ای بزرگی شد که کنار اتاق افتاده بود ،او گوشه اتاق دراز کشید و بدون هیچ حرفی خوابش برد.

صبح که می خواست در شهر قدمی بزند ،مادربزرگ گفته بود به حرف مردم اهمیت نده و با کوه هم کاری نداشته باش ،اصلا نمی خواهد بروی این شهر که چیزی برای دیدن ندارد،اما او رفته بود،در کوچه های شهرکه راه می رفت کفشهایش را گرد ماتی پوشانده بود.حتی احساس می کرد پوستش قادر به نفس کشیدن نیست و لایه ای از گرد و خاک روی بدنش نشسته است.مردم از کنارش رد می شدند و پچ پچ می کردند.از گروهی که در یکی از کوچه ها جمع شده بودند پرسیده بود که این کوه از کجا آمده؟گفتند چند سال پیش این کوه یک دفعه از زمین بیرون آمده و ازآن موقع هنوز وسط شهر است ولی کسی یادش نمی آمد که آلونک را چه کسی ساخته.

همیشه عصر که می شد باد تندی خاکهای پای کوه را هوا می کرد ،گرد می کرد و در شهر می گرداند.به سر وصورت همه می پاشید،در گوششان هو می کشید و همه عادت کرده بودند به این صدا.

او هنوز عادت نکرده بود،مردم دیگر برایشان اهمیتی نداشت،می گفتند سالها پیش که کوه وسط شهر سبز شد،بعضی از مردم که از هو هوی باد عصر و کوه خاکستری ترسیده بودند،بار کردند و رفتند و آنهایی هم که ماندند دیگر عادت کرده اند.

به مردم گفته بود این کوه که آنچنان بلند نیست چرا خودتان شرش را نمی کنید و مردم چیزی نگفته بودند و تفره رفته بودند.ترس مرموزی در نگاهشان تاب می خورد.

مادربزرگ به او گفته بود آنهایی که همان سالهای اول فرار کردند ،در راه ماندند یا گم شدند و باز هم گفته بود که چند سال پیش دخترکی دنبال  بچه گربه سیاهی از کوه بالا رفت و دیگر کسی ندیدش.

حالا دیگر او هم دلش نمی خواست به کوه نگاه کند،پشت به پنجره نشسته بود و به عروسک بزرگی که مادربزرگ از پارچه و پشم و پنبه و خرده پارچه و این جور چیزها ساخته بودش  و حالا پا داشت نگاه می کرد،عروسک تقریبا هم قد او بود،پاهایش گرد بودند و انگشت نداشتند،مادربزرگ گفته بود همین طوری برای سرگرمی ساخته امش.

به موهای عروسک دست کشید انگار از ابریشم سیاه بودند،با خودش گفت عجب موهای قشنگی برایش ساخته.

عروسک تکیه داده بود به دیوار و با چشمان گرد و روشنش به کوه خیره مانده بود و جریان هوایی که معلوم نبود از  کجا می آمد،با موهایش بازی می کرد.او دلش نمی خواست عروسک این طور به کوه نگاه کند ،اما پرده را که انداخته بود مادربزرگ دوباره گره اش زده بود و عروسک باز هم خیره به کوه نگاه می کرد.مسیر نگاه عروسک را دنبال کرد و او هم خیره ماند،با خود میگفت عجیب است با این همه باد و طوفانی  که عصرها اینجا می آید این آلونک کج و کوله فرو نمی ریزد. عروسک را از روبروی پنجره برداشت و پشت به پنجره  گذاشتش تا کوه را نبیند،ولی وقتی مادربزرگ عروسک را دیده بود دوباره گذاشته بودش رو به پنجره.

آن شب مادربزرگ برق ترسناکی در نگاه او دید و درهای خانه را یواشکی قفل کرد تا او جایی نرود.

ولی او می خواست آن بالا را ببیند ،مگر چه می شد ؟تا آنجا که راهی نبود.

در یک لحظه خودش را روی قله دید ،نفهمید این همه حرف که در مورد این کوه  و این آلونک می زنند برای چیست؟

عروسک را دنبال خودش به درون آلونک کشید.داخل آلونک هیچ چیز نبود جز یک عنکبوت سیاه و چاق که از فرط نمناکی آنجا ،انگار که گوشه تارش خوابش برده بود و داشت چکه می کرد.

خیسی گرمی به صورتش می خورد و چشمانش به زور جلواش را می دیدند.ناگهان گردنش به چیزی گیر کرد،دستانش را بلند کرد و چوبها را لمس کرد،تیرک افقی گلویش را فشار می داد،خم شد تا آن طرف تیرک برود که پایش لیز خورد ،دستانش محکم تیرک را چسبیده بودند و پاهایش آویزان در مه تکاه می خوردند.

تیرک قژقژ می کرد ،چشمانش گشاد شده بودند،سعی می کرد پاهایش را به لبه کوه برساند اما دستانش خیس از مه لیز می خوردند و دیگر هیچ چیز ندید.

صبح که شد مردم عروسک بزرگی را دیدند که بر تیرک افقی به دار آویخته شده بود،عروسکی بزرگ با موهای سیاه بلند که بازیچه باد بودند.مردم ترسیده بودند و هرکس دیده بود جلوی چشمش را گرفته بود  و به درون خانه اش فرار کرده بود.

آن روز هوای شهر خاکستری بود اما نم نبود،سرد شده بود.او از پشت پنجره به عروسک نگاه می کرد که در باد تکان می خورد و گلویش هر لحظه کشیده می شد،دلش برایش می سوخت.

هوا که تاریک شد مادربزرگ همه درها را قفل کرد و خوابید ولی او تا صبح خوابش نبرد.

صبح روز بعد همه مردم دیده بودند که پیش عروسک مو بلند عروسکهای دیگری هم آاویخته شده اند.

ترس برش داشت،پرده را کشید و پشت به پنجره نشست ،وسائلش را تو ی ساک ریخت و به مادربزرگ گفت که فردا می رود،ولی نمی دانست که می رود یا نه.

مادربزرگ ان شب هم درها را قفل کرد  و او ارام بی هیچ فکری خوابید.

بر سنگهای سخت کوه که قدم بر می داشت چاقو را در یک دستش و کلنگ را در دست دیگرش می فشرد.

به آلونک که رسید داخل شد،هیچ چیز نبود،فقط یک عنکبوت بود،سیاه ودرشت و هشیار،خیلی بزرگ بود و چاق،داشت چوبهای آلونک را می خورد،همه چیز را می خورد و مرتب چاق تر می شد،حتی سنگها را هم می خورد.بعد از چند لحظه آلونکی نبود ،فقط او بود،فرار که می کرد سینه اش به چیزی خورد ،دستهایش موهای بلندو نرمی را لمس کردند،عنکبوت هنوز داشت می خورد.سریع طناب را برید و به طرف پایین کوه شروع به دویدن کرد.

صبح که مردم از خواب بیدار شدند،پای کوه عروسکی با موهای ابریشمی و بلند افتاده بود .روی کوه نه آلونکی بود و نه تیرکی و نه عروسکی .کوه بلندتر شده بود ولی قسمت بالایی اش کرک دار و سیاه بود،خاکستری نبود،چیزهایی مثل بازو از کنارش بیرون زده بودند،مردم از ترس به خانه هایشان رفته بودند و هیچ صدایی در شهر نبود،انگار همه خواب رفته بودند،شهر خاموش و تاریک شده بود.

او ساکش را برداشته بود روی دوشش وبرای مادربزرگ خوشحال بود که از فرط  شادی بازگشت عروسکش اشک می ریخت و این را به فال نیک گرفته بود.

وقتی به جایی رسید که فقط  خانه ها را می دید مثل مکعبهای سوراخ سوراخ،دید که دیوار خانه ها خاکستری شده ،مثل اینکه پارچه ای خاکستری و کرک دار روی تمام خانه ها  پهن شده باشد.

 

 

                        

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:37  توسط راحيل  | 

رهایی

هیچ چیز عوض نمیشه  یعنی گاهی به نظر میاد دنیا دچار یک رکود و تکرار 

غم انگیزه  البته تنها گاهی و شاید نه!

شاید آدمها در بند دنیا هستند و شاید دنیای بیچاره در بند برخی انسانها

و شاید من در بندم و شاید دنیا در بند منو توست   راه رهایی از بند را اگر یافتی به من هم بگو بهای این ثروت را خواهم پرداخت زندگیم را به تو می دهم تمام لحظات زندگیم را......... به دنبال تفاوتم تفاوتی که باشد نه ایجادش کنم تفاوتی که قبلا کسی ایجادش کرده باشد ........ 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:58  توسط راحيل  | 

یه روزی یه دوست یه مطلب برام گذاشت که خیلی خوشم اومد گفتم شما هم ببینید:

در بیکران دنیا دو چیز افسونم می کند

آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست

و خدا که نمی بینم و می دانم هست.

با شکوهه وقتی آدم با خدا دوست باشه و درک کنه که این خدا اونو آفریده و هر کاری از دستش بر میاد ،در واقع همه چیز بستگی به خود آدم داره هر طور خدا رو باور کنی همون طور باهات رفتار میکنه،س همیشه باور داشته باش که در هر حال کسی رو داری که قدرتی داره برتر از همه قدرتها.

و برای شاید گندم عزیز هم بگم این احساسی که ازش حرف زدم چیزیه که تجربش کردم پس زیاد دور نیست،مثلا یه ماشین داشته باشی شب بزنی به جاده بری آبادان ،مخصوصا تو سرما که آسمون انگار به زمین نزدیک تر میشه ،اون وقت هر جا دلت خواست میزنی تو فرعی و تو میمونی و شب  و صحرا و ستاره ها که یکیشون میتونه ستاره تو باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:48  توسط راحيل  | 

بعضی آدمها

هر آدمی از بودن در جایی یا نگاه کرده به چیزی لذت می بره ،مثلا دریا،جنگل،دشت های سرسبز،باغهای میوه،باغهای بهار نارنج ،کنار رود و....

اینها پدیده های زیبا و خیال انگیزی هستن.

 

اما،شب صحرا،

ستاره ها انگار به زمین نزدیک ترن،درشت و درخشان

درختچه های کوتاه صحرایی در دل سکو ت وتاریکی شب چه آرامشی دارن،شاید سکوت و تاریکی صحرا وهم انگیز به نظر بیاد اما من عاشقشم،عاشق اینم که توی شب صحرا آتیش روشن کنم و می تونم ساعتها بدون هیچ حرف و حرکتی به بازی جرقه های رنگارنگ و سوزان و پر از شور و هیجان آتیش خیره بشم.صحرا خالی خالیه ،فقط تک و توک درختچه های کوچیک که با صحرا زندگی می کنن و شاید گاهی خش خش خزنده ای روی تن تنهاش.

صحرا در شب مثل خیاله هر چی داخلشه مال خودشه ،مرموز و مبهم و پر از سکوت ،منو سرشار از لذت می کنه،کاش خیال منهم مثل صحرا ی شب بود و هیچ کس نبود جز اونهایی که می خوام و هیچ چیز نبود جز اون چیزهایی که می خوام،اما دنیا پره از افکار مزاحم ،چیزهایی که می تونن خیلی آزار دهنده باشن مثل پرش جرقه ای از اتیش روی دستت یا فرو رفتن یه خار توی پات در صحرای شب ،فرقش اینه که این اتفاقات توی صحرا کم می افته اما توی خیال زیاد ،حتی گاهی به قدری افکار و خیالات مزاحم و البته افراد مزاحم به زور خودشون رو به خیالت تحمیل می کنن که مثل این می مونه که چندین حیوان درنده سکوت صحرا رو بهم بریزن و برای سیر کردن خودشون به طرفت حمله ور بشن.

وحشتناکه که کسی به زور بخواد وارد دنیای خیالت بشه ، این فکر که توی رویا وخیال کسی باشم که نمی خوام،احساس تنفر عجیبی رو در من ایجاد میکنه،درست مثل این که مجبورت کنن جایی زندگی کنی که  باهاش غریبه ای یا ازش بدت میاد. تا حالا فکر کردی توی رویای چند نفر زندگی میکنی و چه جور زندگی هایی داری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:55  توسط راحيل  | 

تجربه

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم                                    ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره                                  پر از خاطرات ترک خورده ایم

گاهی آدما بیشتر از اون که باید و زودتر از اون که باید تجربه کسب می کنند  البته کی می تونه بگه چه وقت زوده و چقدر زیاده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:44  توسط راحيل  | 

برای شاید گندم عزیز:

جلسات داستان و شعر در اهواز - کیانارس- خ دوم سمت رودخانه- خ مبل تشریفات -آخر کوچه  خانه هنر -جلسات شعر دوشنبه هاست ساعت ۶ عصر  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:55  توسط راحيل  | 

ابر انسان

به نظر شما یه ابر انسان چه خصوصیاتی داره 

یعنی اگه یه انسان چه خصوصیاتی داشته باشه شما بهش میگین ابر انسان یا قهرمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:43  توسط راحيل  | 

گاهی آدمها

گاه اراز آدمها تنها یک نوشته باقی می ماند،روی کاغذ یا درون ذهن و گاهی خیلی بیشتر.

تنها یک درد هست و آن تنهاییست ، و تنها منم و تنهایی ،نمی دانم آدمها کجا قدم بر می دارند ،من اینجا هستم کمی بالاتر از زمین قدم بر می دارم در صفی که هیچ کس نیست ،نمی دانم آدمها کجا هستند ،اصلا هستند ؟زنده اند ؟کسی اینجا زندگی نمی کند انگار،شاید مرد ه هایی متحرک را هر از گاهی می بینم که چون سایه از کنارم می گذرند و نمی دانم هستند یا خیالند،خیالی سرد و فرار.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:59  توسط راحيل  | 

مطالب قدیمی‌تر