شهر خاکستر
هوا کم کم تاریک می شد اما خبری از چراغهای شهر نبود،هیچ چیزی که نشانه شهری باشد وجود نداشت،جاده دیگر دیده نمی شد،شهر هم انگار خود را در سایه روشن غروب پنهان کرده بود،کم کم داشت از پا می افتاد،تنهایی و سکوت داشت به وحشت می انداختش که توده خاکستری بزرگی توجه اش را جلب کرد،مثل یک کوه بود که اطرافش را خانه های کوچک احاطه کرده بودند.سالها پیش اینجا آمده بود شهر عوض شده بود،آن موقع کوهی در کار نبود،شاید مردم شهر را جابجا کرده باشند و دور کوه حلقه زده باشند،به هر حال هر چه بود برای او فرقی نمی کرد،فقط می خواست زودتر به خانه مادربزرگ برسد و استراحت کند.
شکل کوچه های شهر مثل قدیم بود فقط به نظر می رسید که گرد خاکستری رنگی روی سطح شهر را پوشانده است.کوچه ها تاریک بودند،غروب بود اما از خانه ها نوری بیرون نمی امد.پرده های سیاه جلوی پنجره ها مانع عبور نور می شدند ، فقط از سوراخ های ریز دیوارها باریکه های نور بیرون زده بود.کم کم تاریک می شد و او مجبور بود آهسته و با دقت راه برود. کور سوی نوری که کم و زیاد می شد به هیجانش آورد،مادربزرگ با فانوسی که فتیله اش تا جایی که می شد پایین کشیده شده بود در چارچوب در خانه اش منتظر بود.
تک اتاق طبقه فوقانی خانه هم پرده های سیاه رنگ داشت ،فتیله چراغ روی طاقچه را بالا کشید،نور روی دیوارها کم و زیاد می شد،پرده را کنار زد و به کوه خیره شد. با اینکه شب بود هیبت بلند کوه به خوبی دیده می شد حتی بهتر از روز.
دو تیرک عمودی که یک تیرک افقی رویشان نصب بود دیده می شدند، یک الونک کج و معوج کمی آن طرف تر از تیرک ها قرار داشت.مه رقیقی از روی کوه می غلتید و در شهر جاری می شد.مادر بزرگ که داخل شد چشمانش از ترس گرد شدند،پرده راکشید و نور چراغ را کم کرد،بعد انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده بی اعتنا به نگاه پر از سوال او به کناری نشست و مشغول دوختن پا برای عروسک پارچه ای بزرگی شد که کنار اتاق افتاده بود ،او گوشه اتاق دراز کشید و بدون هیچ حرفی خوابش برد.
صبح که می خواست در شهر قدمی بزند ،مادربزرگ گفته بود به حرف مردم اهمیت نده و با کوه هم کاری نداشته باش ،اصلا نمی خواهد بروی این شهر که چیزی برای دیدن ندارد،اما او رفته بود،در کوچه های شهرکه راه می رفت کفشهایش را گرد ماتی پوشانده بود.حتی احساس می کرد پوستش قادر به نفس کشیدن نیست و لایه ای از گرد و خاک روی بدنش نشسته است.مردم از کنارش رد می شدند و پچ پچ می کردند.از گروهی که در یکی از کوچه ها جمع شده بودند پرسیده بود که این کوه از کجا آمده؟گفتند چند سال پیش این کوه یک دفعه از زمین بیرون آمده و ازآن موقع هنوز وسط شهر است ولی کسی یادش نمی آمد که آلونک را چه کسی ساخته.
همیشه عصر که می شد باد تندی خاکهای پای کوه را هوا می کرد ،گرد می کرد و در شهر می گرداند.به سر وصورت همه می پاشید،در گوششان هو می کشید و همه عادت کرده بودند به این صدا.
او هنوز عادت نکرده بود،مردم دیگر برایشان اهمیتی نداشت،می گفتند سالها پیش که کوه وسط شهر سبز شد،بعضی از مردم که از هو هوی باد عصر و کوه خاکستری ترسیده بودند،بار کردند و رفتند و آنهایی هم که ماندند دیگر عادت کرده اند.
به مردم گفته بود این کوه که آنچنان بلند نیست چرا خودتان شرش را نمی کنید و مردم چیزی نگفته بودند و تفره رفته بودند.ترس مرموزی در نگاهشان تاب می خورد.
مادربزرگ به او گفته بود آنهایی که همان سالهای اول فرار کردند ،در راه ماندند یا گم شدند و باز هم گفته بود که چند سال پیش دخترکی دنبال بچه گربه سیاهی از کوه بالا رفت و دیگر کسی ندیدش.
حالا دیگر او هم دلش نمی خواست به کوه نگاه کند،پشت به پنجره نشسته بود و به عروسک بزرگی که مادربزرگ از پارچه و پشم و پنبه و خرده پارچه و این جور چیزها ساخته بودش و حالا پا داشت نگاه می کرد،عروسک تقریبا هم قد او بود،پاهایش گرد بودند و انگشت نداشتند،مادربزرگ گفته بود همین طوری برای سرگرمی ساخته امش.
به موهای عروسک دست کشید انگار از ابریشم سیاه بودند،با خودش گفت عجب موهای قشنگی برایش ساخته.
عروسک تکیه داده بود به دیوار و با چشمان گرد و روشنش به کوه خیره مانده بود و جریان هوایی که معلوم نبود از کجا می آمد،با موهایش بازی می کرد.او دلش نمی خواست عروسک این طور به کوه نگاه کند ،اما پرده را که انداخته بود مادربزرگ دوباره گره اش زده بود و عروسک باز هم خیره به کوه نگاه می کرد.مسیر نگاه عروسک را دنبال کرد و او هم خیره ماند،با خود میگفت عجیب است با این همه باد و طوفانی که عصرها اینجا می آید این آلونک کج و کوله فرو نمی ریزد. عروسک را از روبروی پنجره برداشت و پشت به پنجره گذاشتش تا کوه را نبیند،ولی وقتی مادربزرگ عروسک را دیده بود دوباره گذاشته بودش رو به پنجره.
آن شب مادربزرگ برق ترسناکی در نگاه او دید و درهای خانه را یواشکی قفل کرد تا او جایی نرود.
ولی او می خواست آن بالا را ببیند ،مگر چه می شد ؟تا آنجا که راهی نبود.
در یک لحظه خودش را روی قله دید ،نفهمید این همه حرف که در مورد این کوه و این آلونک می زنند برای چیست؟
عروسک را دنبال خودش به درون آلونک کشید.داخل آلونک هیچ چیز نبود جز یک عنکبوت سیاه و چاق که از فرط نمناکی آنجا ،انگار که گوشه تارش خوابش برده بود و داشت چکه می کرد.
خیسی گرمی به صورتش می خورد و چشمانش به زور جلواش را می دیدند.ناگهان گردنش به چیزی گیر کرد،دستانش را بلند کرد و چوبها را لمس کرد،تیرک افقی گلویش را فشار می داد،خم شد تا آن طرف تیرک برود که پایش لیز خورد ،دستانش محکم تیرک را چسبیده بودند و پاهایش آویزان در مه تکاه می خوردند.
تیرک قژقژ می کرد ،چشمانش گشاد شده بودند،سعی می کرد پاهایش را به لبه کوه برساند اما دستانش خیس از مه لیز می خوردند و دیگر هیچ چیز ندید.
صبح که شد مردم عروسک بزرگی را دیدند که بر تیرک افقی به دار آویخته شده بود،عروسکی بزرگ با موهای سیاه بلند که بازیچه باد بودند.مردم ترسیده بودند و هرکس دیده بود جلوی چشمش را گرفته بود و به درون خانه اش فرار کرده بود.
آن روز هوای شهر خاکستری بود اما نم نبود،سرد شده بود.او از پشت پنجره به عروسک نگاه می کرد که در باد تکان می خورد و گلویش هر لحظه کشیده می شد،دلش برایش می سوخت.
هوا که تاریک شد مادربزرگ همه درها را قفل کرد و خوابید ولی او تا صبح خوابش نبرد.
صبح روز بعد همه مردم دیده بودند که پیش عروسک مو بلند عروسکهای دیگری هم آاویخته شده اند.
ترس برش داشت،پرده را کشید و پشت به پنجره نشست ،وسائلش را تو ی ساک ریخت و به مادربزرگ گفت که فردا می رود،ولی نمی دانست که می رود یا نه.
مادربزرگ ان شب هم درها را قفل کرد و او ارام بی هیچ فکری خوابید.
بر سنگهای سخت کوه که قدم بر می داشت چاقو را در یک دستش و کلنگ را در دست دیگرش می فشرد.
به آلونک که رسید داخل شد،هیچ چیز نبود،فقط یک عنکبوت بود،سیاه ودرشت و هشیار،خیلی بزرگ بود و چاق،داشت چوبهای آلونک را می خورد،همه چیز را می خورد و مرتب چاق تر می شد،حتی سنگها را هم می خورد.بعد از چند لحظه آلونکی نبود ،فقط او بود،فرار که می کرد سینه اش به چیزی خورد ،دستهایش موهای بلندو نرمی را لمس کردند،عنکبوت هنوز داشت می خورد.سریع طناب را برید و به طرف پایین کوه شروع به دویدن کرد.
صبح که مردم از خواب بیدار شدند،پای کوه عروسکی با موهای ابریشمی و بلند افتاده بود .روی کوه نه آلونکی بود و نه تیرکی و نه عروسکی .کوه بلندتر شده بود ولی قسمت بالایی اش کرک دار و سیاه بود،خاکستری نبود،چیزهایی مثل بازو از کنارش بیرون زده بودند،مردم از ترس به خانه هایشان رفته بودند و هیچ صدایی در شهر نبود،انگار همه خواب رفته بودند،شهر خاموش و تاریک شده بود.
او ساکش را برداشته بود روی دوشش وبرای مادربزرگ خوشحال بود که از فرط شادی بازگشت عروسکش اشک می ریخت و این را به فال نیک گرفته بود.
وقتی به جایی رسید که فقط خانه ها را می دید مثل مکعبهای سوراخ سوراخ،دید که دیوار خانه ها خاکستری شده ،مثل اینکه پارچه ای خاکستری و کرک دار روی تمام خانه ها پهن شده باشد.